تبليغاتX
چنوور...CHENOOR
چنوور...CHENOOR
خدا به من نزدیکه......همونقدر که تو از من دوری...
نگارش در تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط سمیه قبادی
سلام!

به خاطر غيبت طولاني ام عذر ميخوامشما رو به خوندن دو شعر زيبا از دوست شاعرم آقاي جليل الياسي دعوت مي كنم....

(۱)
                        جیغ
پاهایی با رقص
پاهایی در رقص
و جیغ سبزه های فراتر از سیزده به در
حالا بیاو
آب ریخته را از کوچه بردار
اگر شد کوچه را هم بردار
ای بودنِ عجیب!
تکرار الوند مادری ام!
سرفه کن
سرفه کن
حالا درست شد
باید گلویت را بسپارم به این دوربین
جیغ های آن روز تو
به چراغ ها هم سرایت کرده
عجله کن
کلید را بزن
ما به خواب عميقي نياز نداريم.

***************************************
(۲)

پلان                             

خرگوش ها
برای گریختن دلشان تنگ شده است
روباه ها
 برای پا به فرار گذاشتن
گوزن ها
 برای شکار شدن...
جنگل بدون ترس
جنگل بدون رقص
جنگل بدون تو
آه...
جنگل بدون تو
یعنی یک مشت درخت
که به شکلی احمقانه      
 کنار هم ایستاده باشند.

                                                                جليل الياسي

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 توسط سمیه قبادی

 

ز چشمه های گلویت شبی کبوترها

پری شدند، و شستند، چشمه ها، پرها

و چشمهای تو یک جفت قهوه خانه شدند

رسید شهرت آنها به گوش بندرها

و تاجران همه گی از نقاط گوناگون

برای دیدنت انداختند لنگرها

تو واژه می شدی و شعرها شروع شدند

تو شعر می شدی و....خوش به حال دفترها

نشست روی لبانت حرارت لبهام

چو خون گرم شکاری به روی خنجرها

مرا به برده گی خویش برد چشمانت

که اخمهای توام زادگاه بربرها

مرا عبور بده از نبردهای بزرگ

که دستهای تو ایمن ترین سنگرها

به موجها بسپارند رود گیسو را

چنان که خواب تو را دیده اند دخترها

تو را به خواب من آورده است آهویی

به خوابهای تو آغشته اند بسترها

                                                بهمن۹۰

 

نگارش در تاريخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط سمیه قبادی
تو را نه آنگونه که تصور میکنی

آنگونه که دوست میدارم،دوست میدارم

تو را باید دعوت کرد به چای

به عصرانه ای بدون برنامه ریزی قبلی

باتو باید قدم زد

در پارکهای گمنام جهان

در پیاده روهای طولانی این شهر

تا مراقبم باشی

وقتی از کنار زندگی ام میگذرم

تو را آنگونه که در عکسهایت هستی

دوست میدارم

و

عکسهایت

به برفهای کلیمانجارو دعوت میکند

تو را آنگونه که میخواهم

دوست میدارم.....

                                      ۱/بهمن/۹۰

نگارش در تاريخ جمعه دوم دی 1390 توسط سمیه قبادی
ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی دهی ؟
می خواهی
گونه هایم گود
مزه از دست داده
چشیده ی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بی دندان بگویم به تو:
اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می کنند
چشم هایی از چهل سال ولگردی فرسوده
مردم
چربی چربی گواتر چهار طبقه شان را سوراخ می کنند
بر نان کپک زده ی نوازش هنوز بر جای مانده دندان هایم
می خندد
هق هق باران بر پیاده روها
پیاده روهای وگرد
ولگردانی در محاصره آب
ولگردانی خیس
که می لیسند
جنازه های فرو رفته در سنگفرش کوچه ها
بر مژه های خاکستری
آری
بر مژه ی تکه های یخ ِ سرما
جاری است
اشک
آری
پوزه ی باران
می مکد
عابران
با چشمان بسته ی لوله های آب
در درشکه ها
برق م زنند
پهلوانان
از پُرخوری
می ترکند
مردم
می چکد
از لای شکاف ها
پیه تنشان
جاری می شوند
در آب کدر
درشکه ها
نان های مکیده
شامی های دندان گزیده
ماریا
آیا می شود
در گوش فربه
حرف محبت زده؟
پرنده گرسنه است
پرنده پرصداست
پرنده به آواز زنده است
من
ماریا
من
مردم
مردی سایه
مرد که قی کرده است او را
شب مسلول
در دست کثیفِ خیابان ِ پرسنایا
من همینم که هستم
قبولم داری ؟
ماریا
راهم بده!
می بینی
انگشتانم
متشنج
می فشرند
خرخره ی آهنی ِ زنگِ درت
ماریا!
کوچه
جنگل جانوران وحشی است
ببین
بر گویم
نه جای انگشت
جای زخم است
در را باز کن
درد دارم
می بینی
فرورفته است
در چشمم
سنجاق سر
در را باز کرد
خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
برگردن گوآسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کرده ی زنان را
می دانی ؟
زندگی من
غرق است
د هزاران عشق بزگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک
نترس
در این روزگار سیاهِ خیانت
از کف داده ام هزار چهره ام را
لشکر معشوقه های مایاکوفسکی را
اما باور کن
در قلب من دیوانه
معشوقه هایم
خاندانی پرسلاله اند
خاندانی همه شهبانو
ماریا!
با برهنگی ِ آزرم کریزت
با لرزه ی پر دلهره ات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت ِ لبانت را
من و دلم هرگز نبوده ام با هم تا یک بهار
و در زندگی ِ من
نبوده است
جز یک صد نوبهار
ماریا
تیان
مراد شاعران است
ما
من
جسمم
من
سر تا پا
مَردَم
نمی خواهم
جز جسمت
د طلب جسمت
مسیحی وار می گویم
خدایا
برسان روزی ام را
قوتِ لایموتم را
ماریا
مال من شو !
ماریا
می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
ما
همیشه پاس خوهم داشت
جسمت را
بدان سان که سزبازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را
ماریا
مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار
من
با همه ی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گل های خاکی که چسبیده است به آن
باز می گردم
به جاده....

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 توسط سمیه قبادی

 

به شانه ی چپ غلتیدی،دستت را روی گونه ام گذاشتی،از سرمای صورتم جا خوردی،نیم خیز شدی و صدایم کردی اما جوابی نشنیدی،به صورتم آرام سیلی زدی و نبضم را گرفتی،چیزی احساس نکردی،گوش ات را روی قلبم گذاشتی اما هیچ صدایی نمی آمد...آرام از تخت پایین رفتی،ساک ات را از گوشه ی اتاق برداشتی و لباس و وسایلت را در ساک گذاشتی،با عجله لباسهایت را پوشیدی و چند وقت یکبار سرت را برمیگرداندی و نگاهم می کردی...آمدی و پتو را تا زیر گردنم کشیدی و عقب عقب رفتی؛دستی به موهایت کشیدی و خودت را در آینه برانداز کردی...کلید اتاق را برداشتی و از اتاق بیرون رفتی...پایت به سینی چایی که دیشب سفارش داده بودیم خورد و باعجله دور شدی!

                                                                       آبان۹۰

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط سمیه قبادی
 
 
شهر را بدون اجازه قد کشیدیم
نه مادر راه بلد بود
نه پدر
راز عاشق شدنش را برای ما تعریف می کرد

ناگهان سر از آسمان درآوردیم و
با دست هایی راه می رفتیم که مال خودمان نبود
پریدیم به پهنای ابرها
و بی نفس باورهایمان را خیس کردیم...

***

آه بانو!
تا از خواب نپریده ام
به ملاقاتم بیا...!
 
 
 
پ.ن: این شعر از من نیست و راستش اسم شاعرش را هم نمیدانم...امیدوارم حواس پرتی مرا ببخشید
 
 
 
 
نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 توسط سمیه قبادی

بسم الله

س.ن:تقدیم به آنهایی که هرگز نمی روند...

خاله خاور سنگ رو روی سنگ زد و گفت: محمد باقر! دیگه سفارش نکنم،پسر خاله ت پایین تره،هواشو داشته باش! از تو کوچیکتره، اگه تشنه ش شد بهش آب بده!

عصایش را بلند کرد و از تپه پایین رفت،بین راه دلش برای خنده های محمد باقر ضعف رفت، برگشت و رو به تپه صدا زد:ها! محمد باقر ها! بخند تا دلت قرص باشه ننه!

جواب آمد که: دلت قرص باشه ننه! دلت قرص باشه

نزدیک خانه اش زینت رو دید که داشت دماغ پسرش رو پاک میکرد؛ پسربچه یکنفس گریه میکرد ، خاله گفت: آروم تر دماغش رو بگیر، کنده میشه ها! و دست کرد توی جیبش چند تا نقل سفید بیرون آورد و ریخت توی دستهای پسربچه که حالا دیگر گریه نمیکرد ، زینت گفت: امونم رو بریده یکریز گریه میکنه و بهونه میگیره

خاله با پر شالش صورت پسرک رو پاک کرد و گفت: دیگه بهونه نمیگیره ! و توی چشمهای پسرک نگاه کرد و خندید...

پسرک دهانش پر از نقل سفید شده بود و می خندید.

زینت رو به خاله کرد و گفت: شنیدم چند تا از دوستای آقا محمد باقر هم دارن میآن اینجا؟!

خاله انگشتش رو کشید زیر چانه ی پسرک و گفت: تو پسری؟ یا عسلی؟

پسرک با دهانی پر از نقل سفید گفت: هم پشلم... هم عشلم

خاله خاور به تپه نگاه کرد و با پر شالش گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت: ها! فردا میآن

زینت و پسرش از خاله جدا شدند و به طرف خانه رفتند.

خاله خاور به خانه که رسید روی مخده ی توی ایوان نشست، چپقش رو روشن کرد و چند پک محکم به آن زد ، به پشتی تکیه داد و به تپه نگاه کرد. فانوسهای حسینیه روشن بود،دلش قرص شد... نسیم کوچکی خودش را روی صورت خاله خاور کشید،خاله لبخند زد، متکایش را مرتب کرد و دراز کشید ، پر شالش را روی صورتش کشید ، فانوسهای حسینیه از زیر شال ، کم نورتر شده بودند. چشمهایش را روی هم گذاشت و خوابش برد...

**

خاله خاور سنگ رو روی سنگ زد و گفت : سلام محمد باقر! سرت شلوغ شده حسابی...دوستات اومدن ،دیگه تنها نیستی،هوای پسر خاله ت رو داری؟

صدای چل کشیدن زنان آبادی از پایین تپه به گوش خاله رسید،بلند شد و منقل کوچکی که زغالهاش گر گرفته بود رو روی دست گرفت و به سمت در حسینیه رفت و اسفند روی زغالها ریخت.

باد می آمد و هوا پر از دود اسفند شده بود و کاه که بچه های آبادی توی هوا پخش میکردند... صدای "چمری" * در کوه می یپیچید و زنها "هوره"* می کردند، خاله به طرف دوستان محمد باقر رفت،اسفند دور سرشان چرخاند و روی زغالها ریخت؛ مردهای روستا پرچمها را روی قبرها کشیدند ،مردم گروه گروه به سمت خانه ی کدخدا به راه افتادند. زنها گوشه های چادرشان را پشت سر بسته بودند . خاله کنار محمد باقر روی پله های حسینیه نشست و پسر زینت رو دید که داشت یک سیب را گاز میزد و توی دستش چند تا خرما گرفته بود. باد می آمد و هوا پر از کاه شده بود.خاله چپقش را از پر شالش درآورد و روشنش کرد و چند پک محکم....... دودی که از چپقش بالا می رفت را دنبال کرد... پرچم سه رنگ بالای سر محمد باقر در باد تکان می خورد.

 

*چمری: سازی است که در منطقه ی غرب کشور زمان عزا و سوگواری نواخته می شود.

*هوره: ترانه ها و اشعاری که در منطقه ی غرب کشور در سوگواریها خوانده می شود.

                                                  شهریور۹۰ 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط سمیه قبادی

 

باران شوی و تازه کنی روسری ام را

یک باغ بی اندازه کنی روسری ام را

باران شوی و شعر شوی روی لبانم

تا پر شود از هستی نام تو دهانم

بی چتر شبی شعر تنت را بسرایم

بر باغ تنت پیرهنت را بسرایم

با خنده بیا! شعر بیاویز به گوشم

تا پیرهنی از شب و انگور بپوشم

از گیسوی من مانده به جا در شب و روزت

پروانه ی پنهان شده ی زیر بلوزت

یک وسوسه ی تازه بیانداز به جانم

یک شعر که با آمدنش زنده بمانم

شعری که تو باشی و به من خواب بنوشی

در خواب من آهو شوی و آب بنوشی

پایان دهی اندوه پر از فاصله ام را

باران شوی و تازه کنی حوصله ام را

در خواب بخندی و جهان شعر بنوشد

پیراهن تنهایی مان شعر بنوشد

دلتنگی دستان مرا تاب بیاور!

یکبار زمستان مرا تاب بیاور!

تا سر زند از باغچه ی پیرهنم شعر

پروانه شود پر بزند از دهنم شعر

تنهایی من بی تو شبیه است به باغی

که هیچ بهاری نگرفته ست سراغی

بر شاخه ی لبخند تو انگور نوشتند

دستان مرا از تو ولی دور نوشتند

ای کاش خدا در تو کبوتر بنویسد

در چشم تو یک خواب معطر بنویسد

من را که چو یک کشتی دیوانه نوشته ست

ای کاش در آغوش تو بندر بنویسد

باران شو! که هر رود زنی گردد و هر صبح

بر موی خود انگور شناور بنویسد

چشمان تو یک جنگل باران زده باشد

در خواب تو چشمان مرا تر بنویسد

دستی برسد، دست تو را دور بخواهد

در حنجره ام بغض تناور بنویسد

تقدیر همین است که من دور بماند

تقدیر جزاین قصه ی دیگر ننویسد...

 

پ.ن:این شعر را بعد از گذشت ۸ ماه به اتمام رساندم...

 

نگارش در تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390 توسط سمیه قبادی
سلام...

بعد از مدتی تاخیر آمدم ولی دیدم شهر عوض شده ، قالب وبلاگم به هم ریخته ، ایمیلم باز نمی شه ، دستم رو توی جیبم بردم و به پولی که داشتم نگاه کردم و حقیقتش به امروزی بودنش شک کردم... این قالبی هم که میبینید به ۳ دلیل انتخاب شد:

۱ـدوستم دید و خوشش آمد و منم چون دوستم رو دوست دارم قبول کردم

۲ـبه خاطر اون گلی که پایین صفحه هست

۳ـناچار بودم

باز هم ببخشید....

 

نگارش در تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390 توسط سمیه قبادی

 بسم الله

 

حکایت من حکایت کسی است که عصر یکی از روزهای خدا لباس مرتب میپوشد و بیرون از منزل می رود برای قدم زدنی و هم اینکه بادی به کله اش بخورد...القصه همین طور که در پیاده رو در حال قدم زدن است ناگهان یک پسر بچه سر راهش را میگیرد و از او میخواهد که از دعاهایش بخرد، اما آن شخصی که حکایتش حکایت من است چون قصد خرید ندارد، به او اعتنایی نمیکند و به راهش ادامه میدهد؛پسر بچه هم بعد کلی اصرار وقتی میبیند فایده ندارد از او فاصله میگیرد و شروع میکند به فحش دادن آن شخص نگاهی به پسر بچه می اندازد و سری تکان می دهد و حتی ممکن است لبخندی از تعجب به لب بیاورد و به راهش ادامه دهد؛ ناسزاها از دور هم شنیده می شوند ولی کم کم در شلوغی خیابان گم می شود...

حکایت من حکایت این شخص است

                                                                                     تیر ماه ۹۰

عکس

دانلود